داستان، « مثل سپيده »

نو‌يسنده: شهين افشار ازاعضای باشگاه گندم

 

     كم كم، دلهره‌و اضطراب تمام وجود زهره را فرا گرفت و دسته هاي پلاستيكي زنبيل را محكمتر ميان مشت فشرد. بغض سنگين را به زحمت فرو داد و آرام، زمزمه كرد: آقا تو رو خدا يه خورده زودتر. . .   .

      شاطر به نظر عصباني مي آمد و تمام چهره اش از عرق خيس شده بود، فرياد كشيد: تو نوبتت وايسا ديگه بچه! مگه نمي بيني همه منتظرن! همين‌فرياد‌كوتاه كافي بود،‌تا  قطرات اشك زهره را سرازيركند. چشمهاي خيس و گريانش را به آسمان دوخت تا كسي متوجه قطرات اشكش نشود، اما همين كه چشمش به آسمان افتاد، بيشترگريه اش گرفت. هوا داشت تاريك مي شد، و خورشيد با عشوه و نا ز خود را از مقابل چشمهاي ملتمس زهره، پنهان مي كرد.

-  خدايا داره دير ميشه . . .   .

زنبيل را چند باردست به دست كرد اما صف طولاني نانوايي اصلاً تكان نمي خورد. سركي كشيد و مردي را كه‌در حال شمردن نانهايش بود، برانداز كرد. دكمه‌ي بالايي لباس مرد باز بود و قطرات درشت عرق راه ناهموار چينهاي چهره اش را تا داخل يقه طي مي كرد. زهره تعجب مي كرد كه او  چطوردر آن گرماي نفس گير،ته سيگار روشن را همان طور بيحركت گوشة لب، ميان دندانها‌يش نگه داشته است و با حوصله هر قرص ناني را كه شاطر مقابل او مي اندازد از وسط تا ميزند و پس از آن با فاصله آنها را روي ميز مي چيند.

      -   شش، هفت، هشت . . .  .

ناخنش را جويد، نفس داغي كه از بيني اش بيرون مي آمد به خيسي انگشتش مي خورد و خنكي مطبوعي را احساس مي كرد. دلهره و ترس داشت كلافه اش مي‌كرد چشمهايش را بست و سعي كرد حداقل چند تا از سوالات كتاب علومش را به خاطر بياورد، چيزي به خاطرش نمي آمد. باز هم ناخنش را جوييد. دهانش مزه تلخ و زهرآوري گرفت. به زحمت آب‌دهانش را فرو داد .زير ناخنهايش چرك سياه رنگ و كثيفي باقي مانده ب يادش‌آمد كه بعد از بازي ميان اسباب بازيهاي قديمي انبار، دستهايش را نشسته بود.‌‌مدتي طولاني به ناخنهايش زل زد و وقتي متوجه نگاه سنگين خانمي‌كه پشت سرش در صف ايستاده بود، شد. با دستپاچگي دستانش‌را مشت كرد و سرش را پايين انداخت.

صف سه‌ تايي و 5 تايي خلوت بود. زهره چقدر دوست داشت مي‌توانست‌وارد آن صف شود و به سرعت پس از خريد نان به خانه بازگردد. اما اين آرزويي محال بود چون خانواده‌اش هر روزپانزده نان مي خريدند.

   دوباره گريه اش گرفت. پشيمان شده بود كه چرا تمام روزش را به بازي با مليحه و مينا گذرانده بود و حتي يك صفحه از كتابش را‌هم نخوانده‌بود .

       -  هي بچه . . . مگه خوابي ؟با توام . . .  .

از صداي شاطر آنقدر دستپاچه شد كه دويست توماني مچا له شده از كف دست عرق كرده اش به زمين افتاد. به سرعت خم شد و پول را برداشت. هم خوشحال بود و هم خجالت مي كشيد.

-  چند تا نون مي خواي؟

-  پونزده تا . . .  .

شاطر هميشه عصباني و خسته بود شايد به خاطر آن تنور بزرگ و داغي بود كه تمام روز را كنار آن مي ايستادو با مشتري ها سروكله مي زد. صورتش خيس از عرق بود و يقة زير پيراهني سفيدش از كثيفي به سياهي مي زد. انگار او هم مثل زهره وظايفش را فراموش كرده بود و اصلاً به اين مسأله كه بايد لبسهايش تميز باشد توجهي نمي‌كرد .

     زهره نانها را تند تند روي هم‌مي‌چيد، پوست نازك دستش مي سوخت اما  اهميتي نمي داد فقط به امتحـان علوم فردا صبح فـكر

 مي كرد. وقتي همة نانها را با هم در زنبيل چپاند نفس راحتي كشيد .

متوجه سيا هي آسمان شد و قلبش تند تر تپيد. اگر مادر، درمورد  امتحانش از اوسو‌وءال‌كند، چه جوابي دارد كه به او بدهد؟ خيلي پشيمان بود. كاش به مادر گفته بود كه فردا امتحان دارد شايد محمود يا ميلاد را به جاي او براي خريد نان مي فرستاد. اما امروز نوبت او بود و او نمي توانست قانون خانواده را به خاطر بازيگوشي اش زير پا بگذارد.

     از روي جوي پريد. دسته هاي تيز زنبيل در نرمي گوشت دستش فرو مي‌رفت . كاش به حرف مادر گوش داده بود و درسش را مثل ميلاد با دقت بيشتري مي خواند.

    در تاريكي پايش به تخته سنگ نوك تيزي اصابت كرد وتعادلش را از دست داد. زنبيل از دستش رها شد و به فاصله كمي، روي سنگفرش كوچه ولو شد .كوچه تاريك بود و بهترين فرصت‌بود، تا زهره در خلوت از درد ، با صداي بلندي گريه كند.

نشست و زخم پايش را به دقت نگاه كرد. خراشي كه روي زانويش ايجاد شده بود او را ترساند و احساس گيجي به او دست داد. مي خواست دوباره گريه كند كه چشمش به زخم ديگري افتاد. سال گذشته، وقتي با دوچرخه محمود بازي مي كرد دچار آن حادثه شده و تا ساعتهاي طولاني همانطور گريه كرده بود. به زخم قديمي خيره شد. حالا مي ديد كه از آن زخم فقط يك جاي كمرنگ باقي مانده كه آن هم  به زودي از بين‌خواهد رفت. مي دانست اين زخم تازه هر قدرهم دردآور و ناراحت كننده باشد به زودي از بين خواهد رفت از اينكه در تمام اين مدت گريه كرده وآنقدر دچار ترس شده بود، از خودش خجالت كشيد.تصميم گرفت كه به خانه برگردد وبا شجاعت  همه چيزرا به مادر بگويد. مي دانست مادر اشتباه او را خواهد بخشيد و به او كمك خواهد كرد، تا دراين چندساعت باقي مانده درسش را بخواند. از جا بلند شد.خراش روي زانويش كمي مي سوخت اما زهره به خودش قول داد نسبت به آن بي تفاوت باشد، چون مي خواست دختر شجاعي باشد .

     لباسهاي خاكي شده اش را مي تكاند كه صداي مهربان مهري خانم، زن همسايه را از پشت سر شنيد.

-  زهره جان !

 -  سلام مهري خانم.

             -   سلام دختر گلم. خوردي زمين؟

       زهره با شنيدن صداي مهري خانم كمي آرامتر شد، ديرم شده بود          

       خواستم برم خونه كه يهو خوردم زمين و زنبيلم از دستم افتاد.

      -  حتماًداشتي مي دويدي؟

-  بله، آخه حسابي ديرم شده الان مامان دلواپس مي شه .

-  خب دختر گلم تو بايد يك كمي زودتر مي اومدي‌كه‌صف نونوايي هم زياد شلوغ نشده باشه !                                   زهره‌باخجالت سرش را پايين انداخت وساكت شد. دوباره تمام جملات كتاب علوم، با تصاوير جلوي چشمش رژه مي رفتند.

مهري خانم دستي روي سر او كشيد و گفت: اشكالي نداره، حالا بيا با هم نونا رو از روي زمين جمع كنيم خوب نيست به بركت خدا اينطوري‌بي احترامي،‌كنيم.‌حالا بگو ببينم چند تا نون خريدي؟

            -  15 تا  .

      و وقتي حيرت و تعجب مهري خانم را  ديد اضافه كرد: مامان خودش             

      گفت با200 تومن نون بخر .

       -  آره عزيزم، اما تو بايد به مامان و بابا بگي كه هر خونواده بايد به   

 تعداد نفراتشون نون مصرف كنن چون اگه بيشتر از اون تعداد بخرن مي دوني چي مي شه؟ اون نونا بي مصرف مي مونن وخشك مي شن و ديگه نمي شه از اونا استفاده كرد.

 زهره با ناراحتي نانهاي ريخته شده را نگاه كرد ووقتي مهري خانم خم شد تا به زهره در جمع كردن نانها كمك كند با تعجب گفت: آخ آخ اين نونا كه همه خمير شده! مگه موقع خريد اونا رو  خوب هوا ندادي؟

-  هوا دادن يعني چي؟

      - يعني نونا رو داغ داغ روي هم نچيني بلكه توي هواي آزاد   

      بذاري تا يه كمي از آب توي نون تبخير بشه و اونا به هم              نچسبن

زهره با دقت گوش مي داد. مهري خانم با مهرباني ادامه داد : هميشه سعي كن پارچه‌اي تميز، موقع خريد نون داشته باشي تا از خشك‌و خمير شدن نونها جلوگيري كني.

مهري خانم متوجه پاي زهره شد و با ناراحتي پرسيد: « پات درد

مي كنه؟ »

زهره شلوار خاكي اش را تكاند وگفت: « نه زياد درد نمي‌كنه من كه بچه نيستم؛ ديگه بزرگ شدم . »

-  آفرين ! هزار آفرين !

زهره در حاليكه همراه با مهري خانم قدم برمي دا شت گفت: « من امروز خيلي چيزا ياد گرفتم مهري خانم .

-  مثلاً چي ياد گرفتي دختر گلم؟

      -‌  مثلاً ياد گرفتم كه يه بچه خوب بايد به حرف پدر و مادرش گوش بده، درساش رو سر وقت بخونه، اول درساش رو حاضر كنه بعد بره سراغ بازي . . .  .

 -  همين! يه چيز ديگه هم ياد گرفتي مگه نه؟

زهره كمي فكر كرد ولي چيزي يادش نيامد. مهري خانم لبخند زد، دربارة نون چي ياد گرفتي ؟

ـ  آها يادم اومد . . . ياد گرفتم كه مواظب باشم تا نون، اين نعمت خوب خدا رو هدر ندم. راستي مهري خانم شما به من يادميديد كه نون چطوري درست ميشه؟

مقابل درب خانه رسيدند .مادرايستاده بود و آثار نگراني در چهره اش ديده مي شد. مهري خانم دستي روي سر زهره كشيد؛ حالا بهتره بري خونه مامان منتظره من بهت قول مي دم در يه فرصت خوب همه چيز رو دربارة نون‌، تاريخچة نون و خلاصه هرچي روكه دلت بخواد؛ دربارة نون برات توضيح بدم .

     موقع خداحافظي‌مهري‌خانم‌‌خم‌شدوصورت‌زهره را بوسيد. و به آرامي   در گوشش گفت: « يادت نمي ره كه در بارة نون چه قولي دادي ؟ »

زهره هم يواشكي گفت: «بهتون قول مي دم ديگه صداي گاري نون خشكي توي كوچة ما شنيده نشه.

     با ديدن مادر آرامش عجيبي را احساس كرد و كتاب علوم ديگر برايش يك كابوس نبود.