« درس بزرگ»  داستان

       يكي بود، يكي نبود. پسري‌بود، به اسم مجيد كه دائماً مشغول خوردن بود‌وعادت به پرخوري داشت. هرچه پدر و مادرش نصيحتش مي‌كردند، كه نبايد اين قدر، معده اش را پركند به گوشش نمي‌‌ر‌فت كه نمي‌رفت.

       حالا اي‌كاش‌فقط‌خوردن بود.يكي‌ديگر‌از‌عادتهاي‌‌زشت مجيد، اين بود كه، نيمي‌از‌هر‌چيز‌را‌مي‌خورد‌و‌باقي‌را‌به‌گوشه‌اي‌، پرتاب مي‌كرد. معلم مدرسه، بارها به خاطر‌اين‌عمل‌زشت، به‌او‌تذكر‌داده‌‌بود و گفته‌بود: « كه اين‌كار‌تو، اسراف‌است و خدا، اسراف كنندگان را دوست ندارد اما از آن جاكه مجيد، بچه‌ي شيطون و لج‌بازي بود‌به حرف هيچ‌كس، گوش نمي كرد‌. گاهي اوقات از‌ترس‌آقامعلم، به گوشه‌ي حياط مدرسه مي رفت و خوراكي‌هايش را، آن‌جا مي‌خورد تا معلمش‌او‌را‌ نبيند.

       خلاصه اين‌كه همه از اين وضعيت او خسته شده بودند.

يك‌روز، پدر مجيد، خسته از‌راه رسيد و ديد كه مجيد در حال گلابي خوردن است و از هرگلابي، چند‌گازي مي‌زند و بقيه اش را به گوشه‌اي، پرتاب مي‌كند. پدر، عصباني شد و گفت: « پسر جون! آخه با چه زبوني بگم، كه اين جور‌ميوه‌خوردن، گناه‌داره؟ چرا حرف، گوش نمي‌دي؟ اصلاً از اين به‌بعد، حق خوردن هيچ خوراكي‌اي‌را‌ در اين خانه، نداري. »

       مجيد‌كه از پدرش كمي‌حساب مي‌برد سرش را به زير انداخت و از گلابي خوردن، دست‌كشيد.

       مادر، با شنيدن‌اين سروصداها از آشپزخانه بيرون آمد و گفت: « باز چي شده آقا؟ چرا فرياد‌مي‌زني؟

پدر، با ناراحتي‌گفت: « از دست اين بچه، اعصاب براي من نمونده. آخه بچه جون چرا اين قدر، نعمت‌هاي خدا را حيف و ميل مي‌كني؟»

مجيد، در‌حالي‌كه اشك‌هايش سرازير شده بود، گفت: « من ديگه هيچي نمي‌خورم تا از گرسنگي بميرم‌.» و بعد با حالت قهر، ‌به اتاقش‌رفت.

مادر نگران و ناراضي پرسيد: مرد باز چي به اين بچه گفتي؟

پدر تمام ماجرا راتعريف كرد و در آخر گفت: اين طوري نمي شه بايد يك فكر اساسي كرد . بايد كاري كنيم كه مجيد دست از اسراف كردن برداره.

پدر و مادر نقشه كشيدند كه مجيدپرخور را براي مدت كوتاهي گرسنه نگه دارند. به همين خاطر مجيد هروقت سر يخچال مي آمد تا خوراكي بخورد مي ديد كه يخچال خالي است. مجيد با ناراحتي به اتاقش برمي گشت. مادر به سفارش پدر غذا كم درست مي كرد تا مجيد كاملاً سير نشود و با گرسنه ماندن، قدر نعمت ها يي كه هميشه اسراف مي كرد بداند. يك روز مادر در حالي كه مشغول تميز كردن اتاق مجيد بود چشمش به تكه اي نان بربري افتاد كه زير بالش حميد قرار داشت. مادر فهميد كه حميد به خاطر گرسنگي بيش از اندازه به نانوايي رفته و نان خريده تا خودش را سير كند.

مادر از اين كه مي ديد بچه اش گرسنه مي ماند ناراحت بود اما به خاطر مجيد مجبور بود اين روشي كه پدر پيشنهاد داده بود را تحمل كند.

مادر متوجه شد كه مجيد هنوز اصلاح نشده زيرا نان از اطراف گاز زده و بقيه را نخورده بود. وقتي اين مسأله را با پدر درميان گذاشت او گفت: مي روم و به عباس شاطر مي سپارم كه به مجيد ديگر نان ندهد. در ضمن به معلمش هم گفته ام كه به مجيد كم محلي كند و هم كلاسي هايش هم با او براي مدتي بازي نكنند تا به خودش آيد.

خلاصه اين عوامل دست به دست هم داد تا يك روز مجيد ناراحت در حالي كه در كوچه قدم مي زد و بسيار گرسنه اش بود چشمش افتاد به پيرمرد فقيري كه در خانه ها را مي زد و گدايي مي كرد.مجيد ناگهان ديد كه پيرمرد از ميان نان هاي خشكي كه در خانه اي جمع شده بود تكه اي را بيرون كشيد و مشغول گاز زدن شد. مجيد جلو رفت و با تعجب گفت: آقا اين نون خشك ها را نخور ، مريض مي شي؟ اين ها را براي گاو و گوسفندها مي برند نه آدم ها...

پيرمرد كه فهميده بود مجيد متعجب شده لبخندي زد و گفت: آره پسرم اما وقتي آدم مثل من فقير باشه مجبوره با همين نون خشكا كه به قول تو خوراك گاوهاست خودش را سير كنه. من بعضي از آدم ها را ديده ام كه قدر نعمت هاي خدا را نمي دانند و اسراف مي كنند . مثلاً همين نون كه بهترين نعمت خداست را به هدر مي دهندو قدرش را نمي دانند. يا غذاها را حروم و هدر مي كنند.

مجيد با اين حرفها به فكر فرو رفت و ياد خودش افتاد كه هميشه اسراف مي كندو خوراكي ها را نيمه مي خورد.

آن شب مجيد تا صبح به حرفهاي پيرمرد فكر مي كرد و اين كه گرسنگي چقدر سخت است. مجيد از دست خودش ناراحت بود چون فهميده بود عده اي در اين دنيا فقيرند و حتي پول ندارند كه ناني بخرند و او هميشه نعمت هاي خدا را به هدر مي دهد. از طرفي مجيد پرخور مدت ها بود كه احساس ضعف مي كرد. حالا ديگر مجيد قدر همه چيز را به خوبي مي دانست و تصميم گرفته بود ديگر اسراف نكند . مجيد ماجراي آن پيرمرد را براي مادرش تعريف كرد و گفت كه پشيمان است و ديگر اين عادت زشت بدخوري را كنار خواهد گذاشت. مادر و پدر خوشحال بودند كه مجيد درس خوبي گرفته است. مجيد به آنها قول داد كه از اين به بعد قدر نعمت هاي خوب خدا را از جمله نان كه هميشه آن را به هدر مي داد بداند. هرروز مجيد براي پيرمرد غذا مي برد و او را خوشحال مي كرد . مادر هم خوشحال بود كه اين مجيد ديگرمجيد سابق نيست و پسر خوبي شده و پرخوري و بدخوري را كنار گذاشته است.

 

                                                                                  "  پايان  "